زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 21 سال و 17 روز سن داره
انتظار من برای امدنتانتظار من برای امدنت، تا این لحظه: 20 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره
شیواشیوا، تا این لحظه: 39 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

نبودن تو یعنی...

Could you please give me baby, God

these days , whenever i am thinking about you, i have this unrealistic hope that may be you are coming soon But i know its just the emotional rection of my last failure How can you come when i have a messy period But i am looking at the baby the site gave me in order to be happy for some while Its a lonely journey. i know and i should keep going. hanging in there, and let myself in these day
22 مهر 1393

دارد مادر میشود!

از اینکه به خاطر شنیدن خبر مامان شدن سحر حس دلسوزی به خودم بهم دست داد ناراحت شدم. مادرشدن دست ما نیست که. دست اون مهربونه. این یکی دیگه فقط دست خودشه. من فقط میتونم بشینم و برای همه مامانای باردار آرزوی سلامتی کنم. و اگه اون مامان سحر باشه باید روز تولد بچه اش برم و بهش کادو بدم. و بخندم و بگم "قدم نو رسیده مبارک" و اصلا هم نباید با گفتن این حرف مثل هر بار بغض کنم. بادی نی نی اشو بغل کنم و اصلا انگار نه انگار. که بقیه دارند بهم میگن انشاالله قسمت خودت. کاش بقیه هیچ وقت تو جمع این دعا رو برای من نکنند. کاش این دعا تو دلشون جاری بشه و بر لب نیارن. به لب آوردنش منو تو بغضی سنگین فرو میبره. و تا چند دقیقه چشمامو از جمع میدزدم که نب...
14 مهر 1393

نه سال گذشت...

کیک کوچکی گرفتیم. یه کیک شکلاتی گفتم شماره نه اش هم بگیریم؟ بدون اینکه منتظر جواب بمونم خودم گفتم نه. نمیخوام. نمیخوام بشه آینه دق جلوی روم که نه سال در انتظار سپری شد. دلم نمیخواد یادم بیاد که این همه سال گذشت. میخوام فقط بدونم که امروز یعنی 11 مهر..روز یکی شدن سقف بلای سرمون هست. روزی هست که با کلی آرزو و لباس سفید به "خونه بخت" اومدم. اون زمان دخترکی بیش نبود. اصلا یه دختر 19 ساله چی از ازدواج میدونه؟ چه میدونه که این زندگی براش چیا تو آستین داره؟ فقط میدونه که ازدواج یعنی عروس شدن و لباس سفید به تن کردن و رفتن از خونه پدری. دیگه نمیدونه که تازه اول ماجراست. خوب یا بد این نه سال گذشت. دلم نمیخواد همه اش متمرکز شم روی ای...
12 مهر 1393

قاصدک هان چه خبر آورده اید؟

این باد نه چندان تند پاییزی یعنی میتواند خوش خبر قاصدکی را بین این همه قاصدک به خانه ام آورده باشد؟ دوتایشان را برمیدارم و آرام فوتشان میکنم  به نیت دو فرشته. به نیت رساندن شان به آغوش فرشته های مهربان خداوند.       ...
31 شهريور 1393

کوچ

صدای مرغان مهاجر این روزها یادآور کوچ نا به هنگام تویه عسلکم. راستی عسلک از آن دستگاهی که به من خبر شوم نبودن قلبت را داد متنفرم دیگر. مگر میشود آدمی قلب نداشته باشد؟ ان هم عسلکِ من؟ عسلکِ مادری که همه وجودش سرشار از عشق فرزندِ ندیده اش است. دیگر اعتمادی به هیچ کدام از این دستگاهها و آزمایشات ساخته دست بشر ندارم. و هرگز هیچ عسلکی را دست آنها نمیسپارم. من ایمان دارم، همچون ایمان به یگانگی خدا، که تو هر چند آرام و آهسته ولی داشتی قلب میگرفتی از خدای مهربانت. مگر میشود خدا از روج خود در همه بدمد به جز عسلک یک ماه و نیمه من؟! میدانی عسلک اصلا تو به مامانی رفته بودی حتما...که آهسته داشتی شکل میگرفتی. مامانی هم در همه کا...
26 شهريور 1393

سفرنامه

سلام عسلک مامان... دلم حسابی برای خلوت کردن باهات تنگ شده بود. برای از تو گفتن و از روزهای بدون تو گفتن. هنوز از بعد رفتن تو که مریض بودم خوب نشده بودم که باباییت برنامه سفر گذاشت. هر چند من اصلا دلم سفر نمیخواست و حتی تا دقایق اخر قبل از رفتن دو دل بودم ولی رفتیم. یکشنبه صبح 9 شهریور به سمت تهران حرکت کردیم. خاله ام خیلی وقت بود دعوتمون میکرد و ما وقت نکرده بودیم بریم. ولی این بار گفتیم بعد 3 سال یه سر بریم تهران و خونه اونا. مسیر رفتنمون به تهران که فقط اتوبوبانه و کوه و مناظر خشک و چیزی برای گفتن نداره. و ما تا تهران فقط دو جا نگه داشتیم اونم برای صبحانه و نهار. ساعت 7 بود که رسیدیم تهران. چهارمین یا شایدم پنجمین بار بود که میرفتیم خون...
15 شهريور 1393

خدایا...

خداوندا !!!!!! دستانم خالي اند و دلم غرق در آرزوی داشتن فرزندی، يا به قدرت بي كرانت دستانم را توانا گردان، يا دلم را از این آرزوی دست نيافتني خالي كن . . . يا حق . . .   ...
5 شهريور 1393

تقدیر...

93.5.30 از چهار روز قبل بود که شک نداشتم که عفونت رحمی گرفتم  چون درد داشتم ولی همسر طبق معمول گفت نه چیزی نیست. امروز بالاخره رفتم دکتر. مطب عجیبی داشت. خالی خالی بود. ولی الکی مریض و معطل میذاشت تا نگن دکتر مگس پرونه. بعد یه خانمی که رفته بود داروهاشو گرفته دوباره اومد و اون قبل من رفت تو تا دکتر طرز مصرفشونو براش بگه شاید. بعدم ن رفتم و بهش گفتم که 19 تیر کورتاژ شدم. و از 4-5 روز قبل درد دارم و از دیروز صبح  بدتر شده. بعد معاینه گفت عفونت رحمی و ادراری داری. و کلی برام امپول و قرص و داروی دیگه نوشت. از مطب که بیرون زدم زدم زیر گریه. ولی فقط اشکام میومد و شاید چون کوچه خلوت بود کسی ندید. داروخونه هم بغل مطب بود. داروها...
2 شهريور 1393

ای دیــــــــــــــــــــــــر به دست آمده ، بس زود برفتی

قبلا ها ویار برام فقط یه اسم بود...حس وجود یه موجود دیگه که از خود خودته برام بیگانه بود...و وقتی هم تو وبهای مختلف یا از زبون خانوما اینها رو میشنیدم درک کاملی ازش نداشتم .طبیعیه هم بود چون هر چیزی و باید خودت با پوست و گوشتت تجربه کنی تا دقیق بفهمی چیه. الان میدونم چیه. ولی قضیه چی بودنش نیست. قضیه اینه که الان خوندن یا شنیدن اینها مثل چاقو کشیدن رو زخم تازه منه. زخمی که درست حسابی نتونستم به کسی توضیحش بدم. حالا از ترس از دست دادنش یا از قولی که به همسرم دادم. نمیدونم. ولی حالا حداقل تو هستی که باهات حرف بزنم. میتونم صدات کنم. همین خاطره ات و اینکه بودی بهم این امکان و میده که صدات کنم و باهات درد دل کنم. روزای اول که فهمیدیم تو ...
28 مرداد 1393